لاله هاي بهاري در قزوين

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه




















Share ادامهٔ نوشته

پارسی‌ را پاس بداریم

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه



در زبان عربی چهار حرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آنها به جای این ۴ حرف، از واجهای : ف - ک – ز - ج بهره میگیرند.
و اما: چون عربها نمیتوانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانیها،
به پیل میگوییم: فیل
به پلپل میگوییم: فلفل
به پهلویات باباطاهر میگوییم: فهلویات باباطاهر
به سپیدرود میگوییم: سفیدرود
به سپاهان میگوییم: اصفهان
به پردیس میگوییم: فردوس
به پلاتون میگوییم: افلاطون
به تهماسپ میگوییم: تهماسب
به پارس میگوییم: فارس
به پساوند میگوییم: بساوند
به پارسی میگوییم: فارسی!
به پادافره میگوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم میگوییم: جایزه


چون عربها نمیتوانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانیها
به گرگانی میگوییم: جرجانی
به بزرگمهر میگوییم: بوذرجمهر
به لشگری میگوییم: لشکری
به گرچک میگوییم: قرجک
به گاسپین میگوییم: قزوین!
به پاسارگاد هم میگوییم: تخت سلیماننبی!



چون عربها نمیتوانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانیها،
به چمکران میگوییم: جمکران
به چاچرود میگوییم: جاجرود
به چزاندن میگوییم: جزاندن


چون عربها نمیتوانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانیها
به دژ میگوییم: دز (سد دز)
به کژ میگوییم: :کج
به مژ میگوییم: : مج
به کژآئین میگوییم: کجآئین
به کژدُم میگوییم عقرب!
به لاژورد میگوییم: لاجورد


فردوسی فرماید:
به پیمان که در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران


اما مابه باژ میگوییم: باج


فردوسی فرماید:
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت شیدا به کردار مست


اما ما به اسپ میگوییم: اسب
به ژوپین میگوییم: زوبین


وچون در زبان پارسی واژههائی مانند چرکابه، پسآب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشتهیم فاضلآب،
چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه میگوییم خرابه
به ابریشم میگوییم: حریر
به یاران میگوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی میگوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی میگوییم: عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش میگوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه میگوییم: مقبره
به گور میگوییم: قبر
به برادر میگوییم: اخوی
به پدر میگوییم: ابوی


و اکنون نمیدانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!



هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژهی گرمابه نداریم به آن میگوئیم: حمام!
چون در پارسی واژههای خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» میگوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم میگوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمیتوانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!
چون نمیتوانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت
چون نمیتوانیم بگوئیم امیدوارم، میگوئیم انشاءالله
چون نمیتوانیم بگوئیم آفرین، میگوئیم بارکالله
چون نمیتوانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، میگوییم: ماشاءالله
و چون نمیتوانیم بگوئیم نادارها، بیچیزان، تنُکمایهگان، میگوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه میگوییم: مسکن
به داروی درد میگوییم: مسکن (و اگر در نوشتهای به چنین جملهای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمیدانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» میگوییم تسکین، سکون
به شهر هم میگوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!


ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا میگوییم: عرض
به ژرفا میگوییم: عمق
به بلندا میگوییم: ارتفاع
به سرنوشت میگوییم: تقدیر
به سرگذشت میگوییم: تاریخ
به خانه و سرای میگوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارسها میگوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر


چون میهن ما خاور ندارد،
به خاور میگوییم: مشرق یا شرق!
به باختر میگوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی میداند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!


چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گرانبها است (و گاهی هم کوپنی میشود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچهها،


چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش مینامیم!
و

استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یکتن مباد!


و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب میدانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصریها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آنها را از خانوادهی اعراب میدانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایهی برتری است و نه مایه سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبانهای نیرومند و کهن است.


سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگیها، بایستگیها، شایستگیها، و ارج نهادن آنها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همانگونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمیآید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامهی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملتهای عرب، به پارسی سخن نمیگویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمهعربی - نیمهپارسی سخن بگوئیم؟
فردوسی، سرایندهی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامهی ملیاش را گم نکند، و همچون مصری از خانوادهی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسیی گوشنوازی سرود و فرمود:


پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زندهام که تخم سخن من پراگندهام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین


اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژههای دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشمپوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمیدانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»


به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسانتر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که میخواهند برای نوزادانشان نامی خوشآهنگ و شایسته بیابند از من میخواهند که یاریشان کنم! به هریک از آنها میگویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نامهائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را میگذاریم علیاکبر، علیاوسط، علیاصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام مینهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسینعلی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....
نام آب کوهستانهای دماوند را هم میگذاریم آبعلی!
وچون در زبان پارسی نامهائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را میگذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...
و چون نامهای خوشآهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنههای زبان پهلوی ساسانی) و... نداریم، نام دختران خود را میگذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...


دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی


از آنجایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بیکرانی به میهن خود داریم
به جای رستمزائی میگوئیم سزارین
رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آنپس به اینگونه زایاندن و زایش میگویند سزارین. ایرانیان هم میتوانند به جای واژهی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستمزائی


به نوشابه میگوییم: شربت
به کوبش و کوبه میگوییم: ضربت
به خاک میگوییم: تربت
به بازگشت میگوییم: رجعت
به جایگاه میگوییم: مرتبت
به هماغوشی میگوییم: مقاربت
به گفتاورد میگوییم: نقل قول
به پراکندگی میگوییم: تفرقه
به پراکنده میگوییم: متفرق
به سرکوبگران میگوییم: قوای انتظامی
به کاخ میگوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر میگوئیم: انوشیروان عادل


در «محضرحاجآقا» آنقدر «تلمذ» میکنیم که زبان پارسیمان همچون ماشین دودی دورهی قاجار، دود و دمی راه میاندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن میگوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ میگوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان میگوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا میگوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز میگوییم: زارع
به کشاورزی میگوییم: زراعت


اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سالها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری میگفتیم عدلیه به جای شهربانی میگفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری میگفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه به جای …





Share
ادامهٔ نوشته

ایل قشقایی



کلمه قشقایی از دو جزء قش و قایی تشکیل شدهاست جزء اول نام شهری بوده در ترکستان قدیم (ازبکستان کنونی) که امروزه شهر سبز نامیده میشود. جزءدوم نام نام یکی از ۲۴ قبیله ترکان اوغوز میباشد قبیله قایی پس از مهاجرت به سوی قفقاز و قبچاق و اقامت طولانی در آنجا چند قسمت میشود عدهای راهی ترکیه شده و امپراطوری عثمانی را تشکیل میدهند و عدهای راهی فارس ودامنههای زاگرس میشوند و ایل قشقایی را بنیان میگذارند.جالب اینجاست سرزمین قوم قشقایی نیز به نام قشقا است. قشقه دریا نام رودی و ایالتی در ازبکستان است پس قشقاییها از قبیله قایی از ترکان ساکن شهر قش (شهر سبز کنونی)وسرزمین قشقه دریا آمدهاند. ایلی است ساکن فارس که به زبان ترکی تکلم میکنند. اصل آنان از قبیله قایی شهر قش در ایالت قشقادریاست که بسوی قبچاق وقفقاز مهاجرت کرده وپس از اقامت طولانی در آنجا رهسپار فارس وایران شدهاند.




----------------------------------------------------------------------------

قشقایی
قشقایی یکی از ایلات بزرگ ترک ایران است و ازایلهای بزرگ ایران از لحاظ جمعیت به شمار میرود. زبان قشقاییها ترکی قشقایی است که بسیار شبیه ترکی آذربایجانی است. قشقاییها شیعه جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند. مرکز اصلی این ایل استان فارس است.اما به دلیل وسعت اراضی وقلمرو در دیگر استانها نیز ساکن میباشند از جمله:کهکیلویه وبویراحمد(گچساران و یاسوج)وچهارمحال وبختیاری(بروجن، سامان، هوره)وبوشهر و خوزستان(هفتکل و سایر نواحی)واصفهان(سمیرم,شهرضا,دهاقان وفریدن). قشقاییها در دورههای مختلف بهتدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شدهاند. عشایر ترکزبان در سراسر ایران پراکندهاند. استقرار ایلات ترک در مناطق گوناگون ایران در دوران سلجوقیان، مغولان، تیموریان و صفویه شدت یافتهاست. جمعیت ایل قشقائی نزدیک به پانصدهزار نفر برآورد شده است.

------------------------------------------------------------------------------

کوچ قشقاییها
قشقائیها سه تا چهار ماه از سال را کوچ میکنند و بقیه سال را در ییلاق و قشلاق میگذرانند. عده از قشقاییها نیز یکجانشین شده، به کشاورزی و باغداری مشغولند یا به شیراز کوچ کرده اند. قشقاییهای بیشتر به دامپروری و گله داری میپردازند؛ به همین جهت برای رسیدن به چراگاه پیوسته کوچ میکنند. قشقاییهای بجز دامداری، در ییلاق و قشلاق به کشتاورزی نیز میپردازند. این ایل در ییلاق با بختیاریها و در قشلاق با ایلهای بویر احمدی، خمسه، ممسنی مجاورند.

قشقاییها دائماً میان سرزمینهای سردسیر (ییلاق) سمیرم شش ناحیه، دامنه کوه دنا معروف به پادنا، سرحد چهاردانگه، کام فیروز، کاکان و پیرامون شهرهای آباده، شهرضا، اردکان، کوه مرّهَ تا سرزمینهای گرمسیر (قشلاق) کرانههای خلیج فارس و پیرامون بهبهان، ماهور میلاتی، کازرون، فراش بند، قیر، کازرین، خنج، افزر، (لارستان)، خشت، فیروزآباد، خواجهای، دشتی و دشتستان برای رفتن به ییلاق و قشلاق کوچ میکنند و چنانکه یاد شد، معمولاً چادرنشینند.

------------------------------------------------------------------------------

چادر
نام مسکن عشایر آلاچیق است که از دو بخش تشکیل میشود: بخش بالایی چادر (سقف آن) سیاهچادر نام دارد و از موی بز بافته میشود. بخش دیگر دیواره جانبی است که چیق (یا چیت) نام دارد و از ترکیب نی و موی بز ساخته میشود.

چادرهای ایلی را که «بوهون» خوانده میشود، از موی بز و به رنگ سیاه میبافند. این چادرها به شکل مستطیل است و از چند بخش گوناگون: سقف، لتفهای اطراف چادر، تیرکها، چند قطعه«کمَّج» یا«کمجِّه»، بندها، میخهای بلند چوبی، میخهای کوچک چوبی که به نام «شیش» خوانده میشود و لفاف یا «چیق» یا«نی چی» اطراف چادر تشکیل شدهاست. لتفها از جنس سقف و به رنگ سیاه بافته میشوند. پهنای لتف یک متر و درازای آن نامعین است و گاهی تا ده متر میرسد. لتفها با میخهای کوچک چوبی «شیش» به سقف متصل میگردند. تیرکها و کمجها نگهدارنده سقف چادرند. سر تیرکها در زیر سقف، در سوراخ کمجها قرار میگیرد. شکل چادر در تابستان و زمستان فرق میکند. در زمستان بیشتر تیرکها در میان و سراسر چادر قرار میگیرند و سقف را به شکل مخروط درمیآورند تا هنگام ریزش باران، آب از لبه سقف و به زمین بریزد. پیرامون چادر نیز جوی کوچکی حفر میکنند که آب باران در آن جاری میشود ولی در تابستان و بهار تیرکها را در اطراف چادر قرار میدهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشی که اسباب خانه و رختخوابها قرار میگیرد دیوار دارد. در زمستان و پایان پائیز سه طرف چادرها با لتف پوشیده میشود و تنها راه ورود و خروج، یک ضلع پهنای چادر است. «نی چی» یا «چیق» حصیری است از نی که از درون، دورادور بخش پایین چادر گذاشته شود تا چادر، از دید خارج، باران و سرما محفوظ بماند. باید دانست که بیشتر لوازم زندگی و خواربار و رختخواب و پوشاک و وسایل دیگر را در جوالها و خورجینها و خوابگاهها یا چمدانها میگذارند و آنها را در امتداد درازای چادر منظم و مرتب روی هم میچینند و گاهی یک جاجیم بزرگ منگوله دار و زیبا بر روی سراسر آنها میکشند.

بجز چادرهای سیاه که چادر رسمی ایلی است، چادرهای برزنتی سفید یا اخرائی رنگ دو پوششه آفتاب گردان یا مخروطی برای پذیرائی مهمانها و برای استفاده در جشنها و عروسیها نیز وجود دارد. در جشنها دامن این چادرها را بالا میزنند تا تماشاچیان صحنه را بهتر ببینند. گاهی در درون این چادرها شستشو میکنند. چادرهای دو پوششه را در اصفهان میسازند. بجز این چادر، یک نوع چادر کوچک مستطیلی شکل از کرباس سفید رنگ نیز دارند که ویژه آبریزگاه است. چادر آبریزگاه بهوسیله تجیری از میان به دو بخش مجزا تقسیم میشود و در قسمت وسط آن چاله کوچکی کندهاند.

به تازگی برخی از خانهها برای آرامش بیشتر در ییلاق و قشلاق خانههای سنگی یا آجری ساختهاند.

------------------------------------------------------------------------------

پوشاک
پوشاک زنان قشقایی عبارت است از: چهار یا پنج دامن چیندار است که تنبان با زیر جامه نامیده میشود. تنبانها را روی هم میپوشند و هر کدام آنها از ۱۲ تا ۱۴ پارچه ساخته میشود. تنبانهای زیری از پارچههای ارزان مانند چیت گلدار و دامنهای رویی از پارچههای بهتر مانند مخمل یا زری و تور است و در پائین حاشیه یا تزئین دارد. پیراهن زنان تا ساق پا، یقه بسته و آستین بلند است و در دو طرف پائین چاک دارد که روی دامنها قرار میگیرد. اگر پیراهن از جنس ساده و گلدار نباشد پیش سینه را پولک دوزی میکنند. روی پیراهن ارخالق کوتاهی با آستین سنبوسهای میپوشند که از زری گلدار یا مخمل است. بر دو گوشه کلاخچهای (کلاهچه یا کلاهکی) سه گوش از جنس آرخالق کش میاندازند و پس از آنکه آن را سر گذاشتند کش را به زیر میآورند و موها را دور کش میپیچند. روی کلاخچه چارقد تور یا زری سه گوش بزرگی سر میکنند و آن را با سنجاقی محکم زیر گلو میبندند و روی آن را از قسمت جلوی سر و بالای پیشانی دستمال کلاغی رنگی میبندند. و کلاغی را از پشت سر گره میزنند و قسمت زیادی آن را از پشت آویزان میکنند. پوشش پای آنها کفش ساده یا گیوه ملکی است. جوراب نمیپوشند. زیور دیگر زنان گلوبند زرین یا اشرفی همراه با دانههای میخک خوشبو و همچنین النگو و دست بند طلا است.

لباس مردان عموماً کت و شلوار است ولی پوشاک ایلی آنها ارخالق آستردار بلندی است که تا مچ پا میآید و آستین بلند و گشاد و چاک دار دارد و ساده یا گلدار است. زیر آرخالق پیراهنی به رنگهای گوناگون ساده یا راه راه با شلوار بلند آبی ساده یا راه راه میپوشند. کفش آنها گیوه ملکی ساخت آباده یا شیراز، یا کفش ساده مردانهاست. بر روی آرخالق (در قسمت کمر) شال پهنی میبندند و کلاه دو گوشی از جنس کرک شتر به سر میگذارند. کلاه دو گوشی ویژه قشقائیهاست و به دستور ناصر خان، برای تمایز از ایلات دیگر، طرح شدهاست.این کلاه که به شکل تاج میباشدبرای این میباشد که نشان دهد هر قشقایی برای خود یک شاه است. پیر و جوان، بزرگ و کوچک به این کلاه علاقه خاصی دارند. «چُقِّه» پوشاک دیگری است که ویژه جنگ و شکار مردان قشقائی است چقه را از پارچه پشمی آستین دار سفید رنگ و نازکی تهیه میکنند. بلندی چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاکدار است. در پشت چقه بند رنگینی قرار دارد که «زِنْهارِه» نامیده میشود و دو سر آن منگوله زیبایی دارد.این منگوله را قشقاییها گومپول مینامند

زنهاره روی شانهها قرار دارد و دو سر آن از زیر بغلها میگذرد و در پشت به میان زنهاره گره میخورد. کار زنهاره جمع کردن و نگهداری آستینهای چقه در روی بازوان است.


------------------------------------------------------------------------------

برخی از پیشههای مردم
قشقائیها در سردسیر و گرمسیر به کشاورزی و باغداری میپردازند. محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزی، مرکبات و خرما است. کشاورزی بیشتر با اصول قدیمی و گاوآهن انجام میگیرد. زنان در همه کارها با مردان همکاری میکنند. پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالکانه، زنان بقیه محصول را در خورجینها و جوالها ذخیره میکنند یا به فروش میرسانند. بعلاوه تمام کارهای خانه به عهده زنهاست. دختران و زنان ایل هر صبح از کوه و دشت هیزم سوخت خود را گرد آوری میکنند و پس از آن از رودخانه یا چشمه مشکهای آب را پر میکنند و به پشت میگیرند و به چادر میآورند. سپس گندم و برنج را در هاونهای چوبی به نام «دیوَک» میکوبند و پوست آنها را میگیرند. هنگام کوبیدن، آهنگ ویژهای را زیر لب زمزمه میکنند که آهنگ «برنج کوبی» نامیده میشود. پس از آن آرد را خمیر و چانه میکنند و از آن نان میپزند. نان را روی ساجهای فلزی میپزند. نخست ساج را روی اجاق جلوی چادر گرم میکنند. و سپس چانههای خمیر را روی نان بند پهن مینمایند و روی ساج میاندازند تا پخته شود. تمام خوراکهای گوناگون دیگر نیز روی همین اجاقهای جلوی چادر تهیه میشود.

زنان از شیر کره، ماست، کشک، قره قروت، سرشیر و جز آن تهیه میکنند. ماست را در مشکهایی که به سه پایه چوبی متصل است میآویزند و آنقدر تکان میدهند تا کره و دوغ بدست آید. کار دیگر زنان بافت جاجیم، گلیم، گَبِّهقالی، خورجین، خوابگاه و جز آن است. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوک میریسند و پس از آن که آنها را رنگ کردند به صورت کلاف برای بافت آماده میسازند. بافت با دارهای زمینی و با شانه فلزی که «کرکیتْ» نامیده میشود انجام میگیرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت یک یا دو ماه کار میکنند تا یک قطعه جاجیم یا گلیم زیبای قشقایی بوجود آوردند. نخست کلافها را سراسر دار میکشند و از یک سو شروع به بافتن و طرح انداختن میکنند. دوخت پوشاک خانواده نیز به عهده زنهاست و زنها نیز باید این هنر را بدانند بههمین جهت مادران وظیفه دارند که دوزندگی را مانند بافت جاجیم و گلیم و قالی به دختران خود بیاموزند.

تیرهای از قشقائیها که «غُربتی» نام دارند کارشان ساختن وسائل مورد نیاز مردم ایل مانند چکش، بیل، کلنگ، داس، تیشه، اره و جز آن است برای این کار از کورههای زمینی و دمهای پوستی استفاده میکنند. قشقائیها غربتیها را پستترین طبقه جامعه خود میشمارند. بدین جهت همیشه با دیده حقارت به آنان مینگرند تا جائی که با این طایفه زحمتکش ازدواج نمیکنند.

قشقائیها بیشتر نیازمندیهای روزانه خود را محدود و آسان میکنند و بهوسیله خود ایل مرتفع میسازند. مثلاً آرایشگران بومی گذشته از آرایشگری نوازندگی را نیز بعهده دارند و در جشنها و عروسیها ساز میزنند و میخوانند. ختنه کردن کودکان نیز از کار آرایشگران است.

* وسایل سواری ـ وسیله حمل و نقل و سواری قشقائیها در ییلاق و قشلاق اسب، شتر، قاطر و خر است و از شتر بیشتر برای بارکشی استفاده میکنند. خانهای قشقائی برای سواری از اتومبیلهائی مانند جیپ و لندرور استفاده مینمایند و بیشتر شان اتومبیل دارند.


* شکار ـ یکی از سرگرمیهای مردان قشقائی در اوقات بیکاری شکار پرندگان و جانوران دیکر است که بهوسیله تفنگ انجام میگیرد. قشقائیها به شکار و تیراندازی و سواری بسیار علاقهمندند و بیشتر آنان در این فن مهارت زیادی دارند.در بین پرندگان کبک وتیهوبرای شکار محبوبیت زیادی دارد

------------------------------------------------------------------------------

برخی از آداب و رسوم
قشقاییها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری میکنند. در جشنها و عروسیها رقص چوبی (گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشنها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست میگیرند و پیرامون یک دایره بزرگ میایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان میدهند و با حرکات موزون پیش میروند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر میرقصند مبارزه میکنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقاییها به تفصیل سخن خواهیم گفت.

قشقاییها به نوشیدن چای علاقه بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به نوشیدن آن عادت میدهند. چای از خوراکهای عمومی قشقایی است. قشقاییها به کشیدن قلیان بسیار علاقهمندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده میکنند.

مردم ایل فرمان بر و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمیدانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد مصیبتی در ایل و طایفه او برپا میشود. قشقائیها در مرگ خان یا کلانتر، مانند عزیزان و فرزندان خود متأثر میشوند. گورستانهای قشقایی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحهای بخوانند.

به سبب علاقهای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار میسازند که سالیان متمادی پابرجا میماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت مینمایند.

در مراسم جشن و عروسی زنان و مردان قشقایی رقص بسیار زیبا و جالبی دارند

آرامگاه عدهای از سران ایل قشقایی بویژه خانهای طایفه کشکولی در دامنه با صفای شاهدای اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب میکند.

بیشتر قشقاییها مردمانی بلندقامت و خوش صورت و دلاورند. چهره آنها گندمگون یا سفید، چشمانشان سیاه یا میشی و مویشان مشکی یا بور و طلایی است. در میان طایفه فارسیمدان(ایمور) و دره شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده میشوند. زنان قشقایی هرگز آرایش نمیکنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست میکنند. مردان قشقایی همیشه صورت خود را میتراشند و به بلند كردن سبیل علاقه خاصی دارند.

------------------------------------------------------------------------------

آموزش عشایری
نخستین بار مدرس در سال ۱۳۰۳ در مخالفت با سیاست تخته قاپو و اسکان عشایر در پیامی که به دست رحیمزاده صفوی، مدیر روزنامهٔ آسیای وسطی، برای احمدشاه فرستاد، چنین نوشت: «آیا تربیت ایلات غیر از تخته قاپو راهی ندارد؟ آیا نمیتوان برای ایلات مدارس سیار عشایری و برنامهٔ متناسب درست کرد که اصول وطنپرستی و مسایل صحی و بهداری و وسایل ضروری فلاحتی به آنها آموخته شود.» اما این اندیشه چندان مورد توجه قرار نگرفت.

برنامه ریز و بنیانگذار آموزش عشایر و مدارس عشایری، پروفسور محمود حسابی است که در سال ۱۳۳۰ که به عنوان وزیر فرهنگ در کابینه دکتر مصدق فعالیت میکرد و اقدام به ایجاد اولین مدارس عشایری نمود. سپس این موضوع در زمان دولت پهلوی و با با حمایت و بودجه دولت آمریکا (اصل چهار ترومن) توسط اداره دولتی آموزش عشایر به ریاست محمد بهمن بیگی پیگیری شد.

------------------------------------------------------------------------------

اتومبیل نیسان قشقایی
شرکت اتومبیلسازی ژاپنی نیسان در سال ۲۰۰۷ میلادی مدل جدید و جمع و جوری از اسیووی خود با نام نیسان قشقایی به بازار ارائه کرد.

------------------------------------------------------------------------------




----------------------------------------------------------------------------

زبان قشقایی
ترکی قشقایی شاخهای از زبان ترکی آذربایجانی است که قشقاییها بدان تکلم میکنند. مرکز ایل قشقایی، استان فارس است؛ اما در نواحی دیگر ایران همچون کهکیلویه و بویراحمد(گچساران و یاسوج)، چهارمحال و بختیاری (بروجن، سامان، هوره)، بوشهر، خوزستان(هفتکل و سایر نواحی)و اصفهان(سمیرم، شهرضا، دهاقان و فریدن) نیز کم و بیش سکونت دارند.

------------------------------------------------------------------------------

شعری به زبان ترکی قشقایی
من حیرانام چرخ فلک اَلیندن ازل گؤندن خلقی دردَه سالاندیر
بیرین گؤررَنگ اوزاق سالوب ائلیندن بیرین غمخوار اِدیب اوتا یاناندیر
بو دؤنیادا هر کیم گؤردؤم بیر حالدا هِچ گؤرمَهدیم کجخیالی دؤز یولدا
نؤچه عاشق هنوز گؤزی گؤی خالدا قوجا عارف شیلال بویی کماندیر
هر کیمی که دلبر یوخو، دل یوخو باغچادیر کی خار واریدیر، گؤل یوخو
کیمسهای کی خوشلوق اونا یول یوخو یاتان بختی هر دیارا گماندیر
بیرین گؤررَنگ بختییاردیر کامگار هر دم اونونگ عیش و نوشی برقرار
بیزَه بهره آغساق اِشَک طلبکار اوندان سورا یامان آرواد طوفاندیر
مظلوم چکَر رنج و محنت انتظار ظالم تاپار خلق مالینان اعتبار
ناکس بولور نیرنگاینن اقتدار دؤز یولونان سلطان اولماق یالاندیر
محسن دییَر شیرین عمرؤنگ باش اولور نازبالیشینگ بیردن اینچه داش اولور
یاخچی یامان راز و رمزینگ فاش اولور غافل اولمادؤنیا خواب گراندیر


ترجمه:

* من از کار فلک در حیرتم که از روز ازل انسانها را به درد و رنج مبتلا میکند. (فلک) یکی را از قوم و قبیلهاش دور میکند و دیگری پیوسته همدم غم است و در آتش (ناراحتی یا هجران) میسوزد.
* هر کسی در این عالم وضعیتی خاص دارد. هیچ آدم کجاندیشی را به راه راست ندیدهام. چه بسا عشاقی که هنوز انتظار معشوق زیبایشان را میکشند و عارفان پیر، قدشان خم شدهاست (و هنوز به مقصودشان نرسیدهاند).
* هر که معشوق ندارد، (یقیناً) دل ندارد و همچون باغچهای است که فقط خار دارد و بدون گل است. کسی که (زندگیش را) بدون خوشی به سر میبرد، بخت خوابیدهاش به هر دیار...(؟)
* (در این دنیا) بخت با یکی یار است و او کامگار میشود. پیوسته بساط خوشی این شخص برقرار است. (اما) نصیب ما از این عالم این است که حتی به الاغ لنگ هم بدهکاریم و علاوه بر این از این همسر ناسازگار که دیگر جای خود دارد.
* مظلوم (دائم) در انتظار فرارسیدن، رنج و محنت است؛ اما وجههٔ انسان ظالم، مرهون دارایی مردم است. شخص خبیث با مکر و حیله اقتدار مییابد. با درستکاری، سروری یافتن (ادعای) دروغ است.
* محسن (سرایندهٔ شعر) میگوید عمرت (بالاخره روزی) به سر خواهد رسید و به جای بالش ناز، سنگ بر بسترت خواهد بود. (در آن روز) اسرارت فاش خواهد شد. (پس) غافل مباش چون این عالم (همانند) خوابی سنگین است. (از کتاب آی سودا، مجموعه شعر ترکی قشقایی)

------------------------------------------------------------------------------

چند ضربالمثل ترکی قشقایی

اؤزؤنگه بیر ایگنه وور، اؤزگهیه بیر جوالدوز. [۲]

ائوینگی تمیس ساخلا قوناق گلر، اؤزؤنگؤ تمیس ساخلا اؤلؤم گلر.[۳]

ایتاینن یولداش اول؛ چوماغی الدن یئره قویما. [۴]

ایش وختینده چلاقام؛ ییَنده قلچماق.[۵]

بیچاق اؤزین کسمز.[۶]

تات گچیسیننگ قرخیمچلیگ اؤرگَنیر.[۷]

تاری ایستهیه نی قورد یئمز.[۸]

توتینگ شرفِه قِردِه طَنَفِه.[۹]

خروسونگ قویروغینا اینا نما، تیلکینینگ آندینا.[۱۰]

خوشحساب آدام، قاضی قاپسینا گئدمز.[۱۱]

قَلبِر قیلانا دِیِر ایکِه دلیگ وارینگ دِر.[۱۲]

گئریدن گلنینگ ایکه داش النه.[۱۳]

وراج کؤپک اِیهسئنه قوناق بولار.[۱۴]

هر کسینگ هی وای.[۱۵]

ترجمه:
# ↑ یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به دیگری.
# ↑ خانه خود را تمیز نگه دار؛ شاید مهمان بیاید و خودت را تمیز نگه دار؛ چون مرگ ناگهان سر میرسد.
# ↑ با سگ دوستی کن؛ اما چماقت را بر زمین مگذار.
# ↑ وقت کار کردن چلاقم؛ اما زمان خوردن قلچماق.
# ↑ چاقو دسته خود را نمیبرد.
# ↑ با بز روستاییها چیدن موی بز را یاد میگیرد - کنایه از آزمایش و تمرین روی مال دیگران
# ↑ کسی که محبوب خدا باشد، طعمهٔ گرگ نمیشود.
# ↑ شرف رو بگیرین که طناب رو پاره میکند - کنایه از عصبانیت و سر و صدا کردن بیجا
# ↑ به زیبایی دم خروس و قسم خوردن روباه اطمینان نداشته باش.
# ↑ آدم خوش معامله راهش به در خانهٔ قاضی نخواهد افتاد.
# ↑ از عیب خود اطلاع ندارد
# ↑ رعایت نکردن حق دیگران
# ↑ سگی که بیجهت عوعو کند، برای صاحبش مهمان پیدا میکند.
# ↑ هر کی به هر کی است.






------------------------------------------------------------------------------
منبع : ویکی پدیا
------------------------------------------------------------------------------




Share ادامهٔ نوشته

تصاويري از عروسي در كوهپايه سبلان

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

روستاي آلو در كوهپايه سبلان در نزديكي سرعين، استان اردبيل قرار دارد.

مراسم عروسي در اين روستاي كوهستاني معمولا پس از برداشت محصول و فروش آن در فصل پائيز آغاز مي شود.

زماني كه عروس را مي برند مادربزرگ عروس براي نوه اش شعري درباره درياچه سبلان مي خواند.

در بخشي از مراسم دو مرد از نزديكان عروس و داماد با هم كشتي نمايشي مي گيرند.

كار عمده مردم روستاي آلو دامداري و كشاورزي است. گندم و مركبات محصول كشاورزي اصلي اين روستاست.

پيش از آنكه داماد، عروس را به خانه اش ببرد، عاشيق لرها مي نوازند و مي خوانند.

تمام مراسم عروسي با شعر و موسيقي همراه است. هر مرحله از مراسم شعر مخصوص خود را دارد.

زماني كه عروس را مي خواهند به خانه داماد ببرند، مسن ترين مرد خانواده عروس ( معمولا پدر بزرگ او)، عروس را به دور ظرف نان و ماست كه نشانه بركت و سفيد بختي است، مي چرخاند.


Share ادامهٔ نوشته

سندی دیگر بر پوچی حرکت های تجزیه طلبانه، نزدیکی فرا پنداشت تیره های ایرانی از نظر ژنتیکی

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه


شوربختانه بارها دیده شده است که با وجود خروارها سند معتبر تاریخی ایرانی و نا ایرانی مبنی بر یکپارچگی فرهنگی، تاریخی، هویت ملی و نیز تباری مردمان فلات ایران، ادعاهای پان ملیت سازها و پان قومیت سازها پارازیت های بی پایه ای را پراکنده می سازند. مواردی چون ملت خواندن کردها و مستقل دانستن سرزمین کرد نشین ایران زمین، ترک نامیدن خطه آذرپادگان و مردمان ساکن در درازای تاریخ این بخش از خاک ایران بزرگ، جدا دانستن این مردمان از پارسیان به لحاظ تباری از سوی کسانی که مسئله یکپارچگی فرهنگی را در نگرش استیلای قدرت غالب ( پارس ها) بر شکست خوردگان (کردها
و آذری ها) مطرح میکنند(!) از برجسته ترین این ادعاهای غیر علمی است.
چنانکه پیشتر در مقاله گسترده ای با نام «تاریخچه مردمان آذری» که توسط دوستان گرامی، فراگیر نیز شد، پیرامون اسناد تاریخی رد کننده بر این گونه بیانات اشاره کرده بودم، اما جای دارد تا یکباره دیگر به آنها نگاهی بیاندازیم تا مسئله را پیش از بررسی سند نوین ژنتیکی، از نگاه تاریخی نیز گذرانده باشیم.



آذرپادگان در گذر تاریخ

نوشته‌هاي استرابو (در جغرافیا) ، استخري (در مسالک و ممالک)، مقدسي (در احسن التقاسیم)، مسعودي، يعقوبي، تبري و خوارزمي همگي از رواج زبان‌هاي آريايي (پارسي و پهلوي) در ميان اين مردمان پيش‌از ترک‌زبان شدن آن‌ها خبر مي‌دهند.
ابن نديم نيز در کتاب معروف الفهرست: (1)

«اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان.»

حمزه اسپهاني (سده نهم و دهم ميلادي) در کتاب «التنبيه علي حدوث التشريف»:

«پهلوي گويشي است که فرمانروايان در انجمن خود به آن سخن ميگويند و با فهلو (پهلو = پارتي = پهلواني) مرتبط است. اين نام براي معين ساختن 5 شهر ايران : اسپهان، ري، همدان، مان نهاوند و آذربايجان (آذرپادگان) استفاده مي‌شود. پارسي گويشي است که روحانيان و مرتبطان باآنها به آن سخن ميگويند و زبان شهرهاي پارس است. دري گويش شهرهاي تيسفون (هفت شهر مداين) است و درباريان شاه با آن سخن ميگويند... واژگان ساکنان بلخ در اين زبان غالب است که شامل گويش‌هاي مردمان خاوري (ايران) ميشود. خوزي مرتبط است با شهرهاي خوزستان که شاهان و بلندمرتبگان در گفتگوهاي شخصي و هنگام آسودگي، مانند هنگام گرمابه، از آن بهره ميبرند.»

ابن حوقل در کتاب «صورة الارض» (ترجمه شعار، انتشارات امير کبير):

«زبان مردمان آذربايجان (آذرپادگان) و بيشتر مردمان ارمنستان فارسي است که آنان را به هم پيوند ميدهد.»

مقدسي (سده دهم ميلادي) نيز ضمن بر شمردن زبان ايرانيان (عجم‌ها) را عنوان پارسي، پيرامون زبان ساکنان منطقه اران (جمهوري کنوني آذربايجان)، آذربايجان (آذرپادگان) و ارمنستان (بخش بزرگي از قفقاز) چنين مي‌نويسد: (2)

«در ارمنيا (ارمنستان) آنها (ساکنان ايراني= عجم اين نواحي) ارمني سخن ميگويند و در الران (الاران= اران = جمهوري آذربايجان امروزين) راني (اراني). پارسي آنها قابل فهم است و از نظر آوا به خراساني (فارسي دري)نزديک ميباشد.»

يعقوبي هم مردمان آذرپادگان را آميخته‌اي از عجم‌هاي آذري (ايرانيان آذري) و جاويدي‌هاي کهن (پيروان جاويد پسر شهرک ايراني که پيش از بابک رهبر سرخ جامگان بود) معرفي نموده است. (3)

و مسعودي درکتاب «التنبيه و الاشراف» پيرامون موضوع مورد بحث چنين مينويسد: (4)

«پارسيان مردماني بوده‌اند که مرزهايشان ديار جبل بود از ماهات و و غيره آذربايجان (آذرپادگان) تا مجاور ارمينيه و اران (جمهوري کنوني آذربايجان) و بيلقان تا دربند که باب و ابواب است و ري و تبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابر شهر که نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايت‌هاي سرزمين خراسان و سيستان و کرمان و فارس و اهواز که با ديگر سرزمين عجمان (ايرانيان، اين مورد به روشني نشان ميدهد که واژه عجم تنها شامل پارسيان نبوده ودربردارنده همه گروه‌هاي ايراني-آريايي به شمار مي‌آمده) که در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است. همه اين سرزمين‌ها، يک کشور بود، فرمانروايش يکي بود و زبانش يکي بود،تنها در برخي واژگان تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي را بدان مي‌نويسند يکي باشد و ترکيب کلمات يکي باشد، زبان يکي است و گرچه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي پارسي.»

زکريا قزويني نيز در « آثار البلاد» خود (سده سيزدهم ميلادي و نزديک به دويست سال پس از يورش ترکان سلجوق به ايران) خبر از عدم دسترسي ترکان به تبريز تا زمانه خويش ميدهد. (5)

و نیز محمد ابن محمود همدانی این گونه می نویسد: (6)

«بلاد پهلویان بسیار است، از سر حد آذربایجان تا آخر زمین فارس، تا سیستان و تا فرا رود.»

و بوده است اسنادی از جهانگردان عثمانی مانند «سیاحت نامه» اولیا چلبی(7) که در سده هفدهم میلادی، سخن از ایرانی و پهلوی بودن زبان مردمان آذرپادگان به میان آورده اند.

تمامی موارد بالا در کنار اسناد مربوط به حاکمیت و مالکیت دولت های ایران بر سرزمین آذرپادگان، نشان از یکپارچگی تاریخی و فرهنگی مردمان آذری با دیگر مردمان ایرانی در طول تاریخ و همسانی زبان مادری آنان در گستره بزرگ تر از تاریخ ایران می دهند.


کردها در گذر تاریخ

پیرامون تاریخ کردها، نگارنده پیشتر در مقاله ای با عنوان «فتنه های نوین» مواردی را ذکر کرده است (نگاه گنید به نگاشته یکم در همین بخش) که دگر بار خلاصه آنها را در این جا می آوریم:
در اسناد تاريخ نوشتاري، به آن دسته از رها يافتگان ملت ايران از زندان پَيوراست (ضحاك)، نياكان کردان گفته مي شود كه سپس ها و پس از آزادي، در كنار هم زندگي كرده و با گذر زمان و تشكيل جايگاه هاي زندگاني (ده و شهر) نسلي را پديد آوردند كه كرد خوانده مي شوند. (8)

اين مسئله از نظر عقلاني مي تواند منطقي باشد ،چه در بسياري از هنگامه ها پيش آمده كه مهاجران و يا فراريان در كنار هم، تشكيل مهاجر نشيني هايي را داده اند كه بعدها به صورت يك گروه بزرگ در آمدند، مانند نياكان مردمان استراليا و آمريكا در زمان معاصر و كارتاژي ها (بر آمده از مهاجر نشين هاي فنيقي) در زمان باستان.

بنابراين دو نكته مهم در اين سند عبارتند از:

1- نياكان گروه كرد بر آمده از ملت كشور ايران بودند و بنابراين نوادگان آن ها نيز جزو همان ملت به شمار مي آيند. چنانكه سرزمينشان نيز بخشي از خاك كشور ايران بود.

2- اين مردمان هيچ گاه به مسائلي چون خودراني و جدايي طلبي از كشور خويش نپرداخته اند، زيرا تغييري در بافت ملت پديد نيامده بود.

همچنين به دوران هخامنشي نیز ايالتي به نام كردها دیده نمیشود، زيرا اين مردمان تحت فرهنگ ماد به شمار مي آمدند.

در نوشتار «پس نشيني 10000 نفره» به قلم گزنفون، از مردماني به نام كردوخ یاد مي شود كه ساكن كوه هاي موسوم به نيفاتس Niphates بوده و در نزديكي سرچشمه رود دجله قرار داشته اند. (9) پيرامون موضوع مذهب كردها، نشانه هايي از احترام آن به خورشيد وجود دارد. اين مسئله در كنار مقدس دانستن گاو در ناحيه ميان آدايابِن و كوه هاي زاگرس و نيز رواج رسم قرباني در آن مناطق، ما را به مهري بودن اين مردمان باورمند كرده است. (10)
از اين رو اگر درگيري هايي ميان كردها و دولت هاي ايران باستان در برخي از زمان هاي تاريخي رخ داده، دليلي جز مسائل مذهبي نداشته است. و بر این اساس ادعای استعمارگران چون مطرح کردن مشكلات ملي و مسائل جدايي خواهي به عنوان علت بروز این درگیری ها مردود می باشد. برخوردهاي مذهبي همواره در ميان مردمان سرزمين هاي ديگر نيز چون مصر در جريان بوده - مانند مورد اخناتون در دودمان هجدهم(11) و مورد خوفو و خفره (12) - اما هرگز اين رخدادها به مفهوم جدايي خواهي و خودراني خواستن بخشي از سرزمين و ملت مصر مطرح نشده است.

سند همسانی تبار آذری ها و کردها با یکدیگر و دیگر مردمان ایرانی

اما اکنون زمان آن است تا در کنار اسناد پیشین مربوط به همسانی ژنتیکی آذری ها و کردها با دیگر تیره های ایرانی با یکدیگر که آنها در مقاله های پیشین درج کردم، به یک مورد دیگر نیز اشاره نمایم تا مجموعه مدارک «ایرانی بودن تاریخ و فرهنگ و تبار» آذری ها و کردها با مردمان دیگر ایران کامل تر گردد.

به سال 1380 خورشیدی، دکتر «علی محمد احدی» ،یک مجموعه از آزمایش های ویژه ژنتیکی را پیرامون مردمان کنونی لر، آذری، کرد و فارس انجام داد. در این پژوهش که برای نخستین بار صورت می گرفت، نمونه های یاد شده ، با چندین آنزیم برش دهنده مورد بررسی قرار گرفتند و در نهایت نتایج برآمده از آنالیز بخشی از ژنوم میتوکندریایی آنها (ژنومی که به علت عدم تغییر در اثر تجاوزهای بیگانگان به ملتی در طول تاریخ، برای مطالعات تبارشناسی جمعیت های کنونی، بسیار معتبر می باشد) میزان نزدیکی و خویشاوندی بالایی را میان لرها، پارسیان، آذری ها و کردها نشان داد:

آنزیم ها و میزان تشابه تیره های ایرانی به درصد:
Hae III : پارس/کرد (88)، پارس/لر (90)، پارس/آذری (86)، کرد/لر (77)، کرد/آذری (95)،لر/آذری (75)
Msp I : پارس/کرد (87)، پارس/لر (90)، پارس/آذری (85)، کرد/لر (75)، کرد/آذری (92)،لر/آذری (80)
Taq I:پارس/کرد (85)، پارس/لر (87)، پارس/آذری (89)، کرد/لر (88)، کرد/آذری (87)،لر/آذری (75)
Hinf I : پارس/کرد (85)، پارس/لر (92)، پارس/آذری (77)، کرد/لر (78)، کرد/آذری (90)،لر/آذری (77)
EcoR I : پارس/کرد (74)، پارس/لر (89)، پارس/آذری (84)، کرد/لر (80)، کرد/آذری (86)،لر/آذری (78)
نزدیکی کلی تیره ها به در صد: پارس/کرد (83.8)، پارس/لر (89.6)، پارس/آذری (83.4)، کرد/لر (79.6)، کرد/آذری (90)،لر/آذری (77)

منبع: میزان تشابه نوکلئوتیدی میان تیره های ایرانی[احدی، بررسی مولکولی تنوع زیستی در قومیت های مختلف ایرانی. پایان نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه تربیت مدرس، تهران. (1380)]

نتایج بالا به روشنی چنین گزارش می دهند که هر چهار تیره بزرگ کنونی ایران ، از خویشاوندی بسیار بالایی نسبت به یکدیگر برخوردارند و به عبارت دیگر از یک منشا و نژاد می باشند.

از سوی دیگر، نزدیکتر بودن کردها وآذری ها به یکدیگر و نیز قرابت بیشتر پارسیان و لرها به همدیگر، نشان می دهد که وارثان ماد، آذری ها و کردها می باشند. از دیگر سو، پارسیان حد میان آذری ها و کردها با جمعیت لر را ارائه داده اند. مسئله ای که میتواند این انگاره را پیش آورد که با توجه به ملاحظات تاریخی پیرامون نزدیکی سرزمین های پارس و ایلام و نیز، حضور لرها در سرزمین های پیشین تمدن ایلام، مردمان لر می توانند وارثان و یادگاران شهری گری ایلام در نظر گرفته شوند. آنچه که در پس آزمایش های نگارنده پیرامون نمونه های ایلامی و مشاهده هاپلوگروه شاخص آریایی ها در آنها، به منطق نزدیک میگردد.



پی نویس:
1- الفهرست ، ابن ندیم، ترجمه محمد رضا تجدد، رویه 22
2- ر.ک به احسن التقاسيم في معرفت الاقاليم، ترجمه علي نقي وزيري، انتشارات مؤلفان و مترجمان ايران، ج1، رويه 377 به سپس.
3- ر.ک تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
4- ر.ک کتاب يادشده، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، رويه 73 و 74.
5- ر.ک به ايرانيکا، درونشگاه «آذري، زبان ايراني آذربايجان».
6- عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات، ترجمه جعفر مدرس صادقی، رویه 425.
7- Evliya Celebi
8- مسعودی،مروج الذهب،ج1،رویه های482-483
9- ن.ک به «پس نشینی ده هزار نفر» یا «لشگر کشی کورش»، گزنوفون، ترجمه وحید مازندرانی، رویه های 139- 170 و نیز
The Works of Sir Walter Raleigh, Book III, Chapter X, pp. 215-216, By Sir Walter Raleigh, William Oldys, Thomas, Birch, Oxford University Press, 1829.
10- Morony, Michael G, Iraq after the Muslim conquest, Princeton University Press, 1984, p.266.
11- Redford, Donald B, Akhenaten: The Heretic King
12- كتاب دوم هرودوت، بند 124

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشتاری از سورنا فیروزی

نگاشته شده در 2/09/88

برگرفته از تارنمای ایران پاد

http://www.iranpaad.ir/admin.php?a=taba

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


قسمت اول این نوشتار:

http://www.facebook.com/notes/pzhwhsh-hayy-dr-bab-ayran-bastan/ftnh-hay-nwyn-tbarshnasy-nwshtar-ykm/111358715573878





Share ادامهٔ نوشته

دشت شقايق در كوهدشت لرستان























Share ادامهٔ نوشته

به راستی‌ جالب است

درود. به راستی‌ جالب است که ما ایرانیان همهٔ مشکلات خود را به پای دیگران می‌‌اندازیم. جالب است که وقتی‌ میبینیم غربیها دربارهٔ ما بد میگویند، به ما ناسزا میگویند، با خود میگوییم : کوروش جان کجایی؟ کجایی که ببینی‌ بیگانگان راجع به ایرانت چه میگویند؟ کجایی که ببینی‌ قوم اعراب چندین قرن است که کشور مارا در دست گرفته اند؟ کجایی که ببینی‌ این دین ننگین (اسلام!) چندین قرن است که بر ملت ایران سایه افکنده و در صدد نابودی ایران زمین و ایرانیان است؟ کورش کجایی که ببینی‌ دارند ایران را نابود میکنند؟ کوروش کجایی که ببینی‌ کشورت را آخوندها حکم میکنند؟ کوروش کجایی ... ! به راستی‌ جالب است! به راستی‌ جالب است که ما اشتباهات خود را به پای اعراب میندازیم! جالب است که ما میگوییم من بدم، مردم من بدند، زیرا "اسلام" ما را بد کرده است! به راستی‌ جالب است که ما به اعراب و اسلام ناسزا میگوییم زیرا اعتقاد داریم که آنان اند که باعث و بانی مشکلات ما هستند و ما مظلومانی هستیم که بهمان ظلم شده است! ولی‌ شوربختانه باید بگویم مشکل ایران ما، قرآن نیست. مشکله ایران ما، اعراب نیستند. آری، ایران ما مشکل زیاد دارد و روز به روز هم بر مشکلاتش افزوده میشود، ولی‌ مشکلات را ما سبب شده‌ایم نه عرب و قرآن.


مشکل حکومت حاکم بر ایران اسلام نیست. اگر آنها از اسلام حقیقی‌ پیروی میکردند وضع کشور خیلی‌ بهتر از این‌ها بود. این اسلامی که در ایران و کشورهای عربی‌ ازش سخن میگویند اسلام نیست، ترجمهٔ مردمانی فریب دهنده است از قرآن و اسلام. اسلام واقعی ترجمهٔ پارسی‌ زبانی نیست که زیر آیات قرآن میخوانیم، اسلام واقعی‌ آن چیزهایی‌ نیست که شیخها در تلویزیون،رادیو و روزنامه به خورد مردم میدهند، اسلام واقعی‌ آن نیست که شما در کتابهای مسعود انصاری میخوانید. بیشتر ترجمه‌های عربی‌ و پارسی‌ قرآن کاملا اشتباه است. برای مثال وقتی‌ قرآن میگوید مردان میتوانند چهار زن داشته باشند، عربها و حکومت جمهوری اسلامی ترجمه میکنند که هر مرد مسلمانی میتواند ۴ زن بگیرد و زنها حق اعتراض ندارند!!! ولی‌ با نگاهی‌ به تاریخ، و کمی‌ اندیشیدن میفهمیم که در زمانی‌ که قرآن بر محمد وحی شد، عربها قومی بودند وحشی و جنگ طلب، در هر جنگ شماری از اعراب میمردند و همسران آنان بیوه می‌شدند، و چون در میان اعراب رسم بر این بود که مردان نان آور خانه بودند و کارهای خارج از خانه برای زنان دشوار بود و جامعه آنان را قبول نمیکرد، بنا بر این زنی‌ که شوهرش میمرد نمی‌توانست زندگی‌ خود را به تنهایی‌ اداره کند. عربها آنقدر جنگ میکردند، و در هر جنگ آنقدر کشته میدادند که زنان زیادی بیوه می‌شدند. به این سبب قرآن میگوید هر مرد میتواند تا ۴ زن را به عقد خود در بیاورد، زیرا زنان زیادی بیوه شده بودند و جمعیت زنان ۴ برابر مردان بود! و جالب اینست که در چند صفحه جلوتر میخوانیم که هر مرد میتواند ۴ زن داشته باشد، به شرط اینکه زنان خود را یکسان دوست داشته باشد و به آنها یکسان عشق بورزد (همانطور که همهٔ مردان میدانند هیچ مردی نمی‌تواند ۲ زن را یکسان دوست داشته باشد، چه برسد به ۴ زن!!!) اینها را گفتم که هم شما و هم خیلیهای دیگر که گناه جمهوری اسلامی و امثال احمدی‌نژاد را به پای اسلام میاندازند بدانید‌ که کارهای اینها به همه چیز شباهت دارد جز اسلام. هرگز نمی‌توان همهٔ بدبختیهای یک کشور و مردمانش را به پای حکومت آن کشور انداخت، زیرا مردم هر سرزمین لایق حکومت حاکم بر خویشند. اگر ایرانیان اتحاد داشته باشند، اگر همگی‌ دست از نژاد پرستی‌ و جدایی افکنی برداریم، اگر همگی‌ آزاده باشیم، اگر همگی‌ به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم و اگر همگی‌ دست در دست هم برای آن چیزی که می‌خواهیم بجنگیم، هیچ نیروی پست و پلیدی نمی‌تواند جلوگیر ما باشد، هیچ.

هم میهن گرامی‌، تا کی‌ می‌خواهید مشکلات خود و نادانی خود را به پای اعراب و قرآن و اسلام بیاندازید؟ مشکل کشور ما چیست؟ مشکل مردم ما چیست؟ فقر؟ دروغگویی؟ نداشتن اتحاد؟ حکومت ظالم؟ اگر فقر است که قرآن و اسلام میگوید به فقرا کمک کنید، میگوید ثروت و سرمایهٔ خویش را با هم نوع خویش قسمت کنید. اگر دروغگویی است که قرآن میگوید دروغ نگویید. اگر عدم اتحاد است، که قرآن میگوید برای دست یافتن به یک خواستهٔ مشترک با یکدیگر متحد شوید. اگر حکومت ظالم است، که قرآن میگوید هیچگاه به زیر دستان خود بدی نکنید، هیچگاه از قدرت سؤ استفاده نکنید، به مردم خویش خدمت کنید. دوست من، من مسلمان نیستم، من زرتشتی نیستم، من مسیحی‌ نیستم، من به هیچ دینی اعتقاد ندارم، ولی‌ هیچگاه به دین و کیش دیگران ناسزا نمیگویم. هم میهن من، اگر در ایران زمین فقر داریم، اگر در ایران زمین بدبختی داریم، اگر مردمان ایران زمین یکدیگر را از یاد برده اند و دیگر هرکس تنها برای خوشبختی خویش تلاش و کوشش می‌کند، اگر کارمان بجایی رسیده است که دنیا مارا تروریست میگوید و شماری از مردمان غرب زمین میپندارند که ما ایرانیان واژه الکتریسیته به گوشمان نخرده است، اگر اهریمنانی چون خامنه‌ای و احمدی‌نژاد بر ما حکومت میکنند، اگر زنان ما برای نان شب مجبور به خود فروشی میشوند، و خیلی‌ اگرهای دیگر، دلیلش این نیست که دین بیشتر مردم ایران زمین اسلام است، نه، دلیل چیز دیگریست. هیچگاه نادانی و مشکلات خودمان را به دیگران نسبت ندهیم گرامی‌، هیچگاه نگوییم من بدم زیرا با بدان زیستم.


هم میهنان من، چرا نمیخواهید قبول کنید که اگر امروز ما با دیروز ما از زمین تا آسمان متفاوت است، به این دلیل است که خود نادان بوده ایم، به این دلیل است که تک تک ما ایرانیان به تاریخ و فرهنگ چندین هزار سالهٔ خویش مینازیم، ولی‌ هیچگاه نمیاندیشیم که اکنون چه داریم؟ اکنون چه هستیم؟ اکنون فرهنگ ما چیست؟ اکنون دنیا دربارهٔ ما ایرانیان چه میگوید؟ همواره در گذشته سیر می‌کنیم و حال را از یاد برده ایم ...چرا ما همیشه میگوییم "کوروش بزرگ این کار را انجام داد، داریوش بزرگ این کار را انجام داد ..."؟ چرا هیچگاه سعی‌ نمی‌کنیم کاری کنیم، طوری زندگی‌ کنیم، که نسلهای آینده ( اگر نسل آینده‌ای وجود داشته باشد! ) همواره نام شما را بر زبان داشته باشند و به شما افتخار کنند؟ دوستان من، تاریخ چندین هزار سالهٔ ما موجب افتخارست، آری، فرهنگ نیاکان ما شهرهٔ خاص و عام است، آری، ولی‌ آیا امروزه ما نیز به همانگونه می‌باشد؟ جواب یک کلمه است : خیر. چاره چیست؟ چاره اینست که خود مشکلتمان را بر گردن بگیریم و دیگران را مقصر ندانیم. وقت آن رسیده است که تک تک ما ایرانیان آستین بالا زده و متحد شویم. وقت آن رسیده است که همه باهم برای سربلندی ایران زمین و تک تک ایرانیان تلاش کنیم و دیگران را برای اشتباهات خویش مجازات نکنیم. به امید ایرانی‌ پیروز، متحد و آزاد.




Share ادامهٔ نوشته

مستند پاسارگاد

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

مستند پاسارگاد ، قسمت اول



مستند پاسارگاد ، قسمت دوم



مستند پاسارگاد ، قسمت آخر







Share ادامهٔ نوشته

مردم آذری



مردم آذری یا آذربایجانی یا تُرک آذربایجانی (به ترکی آذربایجانی: آذربایجانلیلار، آذریلر) قومی هستند که بیشتر در آذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان زندگی میکنند. گرچه در پهنهٔ وسیعتری از قفقاز تا فلات ایران نیز یافت میشوند. آذربایجانیها معمولاً مسلمان شیعه هستند و فرهنگی مختلط از فرهنگهای ترکی، ایرانی و قفقازی در خود دارند.

با اینکه آذربایجانیها در دوسوی مرزهای بینالمللی زندگی میکنند، نژاد قومی آنها یکی است. گرچه شمالیها و جنوبیها در پی دو قرن جدایی، دارای تکاملهای اجتماعی متقاوتی (در آذربایجان متأثر از شوروی و آذربایجان ایران) هستند.

زبان ترکی آذربایجانی آذربایجانیها را به هم میپیوندد و به صورت دوطرفه، توسط ترکمنها و ترک ها (شامل ترکی استانبولی و لهجههای گفتاری ، ترکمنهای عراق و قشقایی) قابل فهم است.


ادبیات ترکی آذربایجانی
آثار مکتوب ادبی ترکی آذربایجانی متعلق به قرن سیزده میلادی می باشد. در قرن چهاردهم میلادی شاعران بزرگی چون نسیمی، قاضی برهانالدین و ضریر آثار خود را به این زبان نوشتهاند. عمادالدین نسیمی عارف و فیلسوف بانی فرقه حروفیه را میتوان معمار شعر ترکی آذربایجانی شمرد. شاه اسماعیل ختایی و محمد فضولی دو شاعر توانای اوخر قرن پانزده و اوایل شانزدهم میلادی هستند. فضولی شاعری با شهرت جهانی است که اشعار او به زبانهای مختلف ترجمه شدهاست. ملاپناه واقف و آقا مسیح شیروانی نمونهای از شعرای قرن ۱۸ هستند. در قرن ۱۹ نیز شاهد شعرای بنامی چون نباتی و حکیم هیدجی، تیلیم خان ساوهای، ماذون قشقائی وشکوهی مراغهای هستیم. دهها شاعر دیگر چون حقیقی و شیخ قاسم انوار و حبیبی و صراف و... و ادیبان معاصری چون معجز شبستری، حبيب ساهر، بولوت قاراچورلو (سهند)، حداد ، حمیده رئیس زاده ، کریمی مراغهای و شهریار راکه در دوران معاصر به ترکی آذربایجانی شعر گفتهاند را میتوان نام برد.

ادبیات ترکی در زمینه مرثیه سرایی برای اهل بیت عصمت و طهارت نیز از گنجینهای غنی بهره مند است. از میان شاعران این عرصه میتوان به قمری دربندی ، شاکی قره باغی ، صراف تبریزی ، مضطر اردبیلی ، یورتچی ، حیرانی ، بیکس ، خائف ، شاکر ، حقیر ، باجی ، منعم ، دخیل مراغه ای ، عاصم ، عندلیب ، بیضای اردبیلی، تاج الشعراء یحیوی، دلریش ، منزوی اردبیلی اشاره نمود.

گنجینه ادبی معاصر جمهوری آذربایجان شامل ادیبان بزرگی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده، جلیل محمدقلیزاده، علی اکبر صابر، حسین جاوید، جعفر جبارلی، سلیمان رستم، صمد وورغون، محمد آصلان ، میکاییل مشفق، خلیل رضا، بختیار وهابزاده و علی آقا واحد هستند.

زبان عربی و فارسی به بخشی از ادبیات ترکی آذربایجانی که آنرا ادبیات دیوانی مینامند تأثیر گذاردهاند، که این تأثیر را به روشنی در اشعار تقلید شده فضولی از غزلیات فارسی میتوان مشاهده کرد. درادبیات دیوانی لغات ترکی اصیل همراه با تشبیهات بسیاری که از شعر و ادب فارسی نشأت گرفتهاست را به روشنی میتوان دید.

زبان ترکی آذربایجانی از دورانهای گذشته همواره در تمام سطوح تأثیر بسیار عمیقی از زبان فارسی گرفتهاست. این تأثیر عمیق نه تنها در سطح وامواژهها بلکه در عناصر دستوری مانند پیشوند و پسوندها و عبارات زبانی و همچنین گرتهبرداری (ترجمه تحتاللفظی جملهها) دیده میشود.

------------------------------------------------------------------------------

صفت در ترکی آذربایجانی
صفتها که ویژگی و حالت اسم (موصوف) را بیان کی میکند اغلب به همراه اسم میآیند. صفت در ترکی آذربایجانی قبل از اسم (موصوف) میآید: ساری آلما (سیب زرد)

* صفت اشاره : اگر ضمایر اشاره همراه با اسم بیایند در این صورت نقش صفت را ایفا میکنند.
* صفت مقدار: به صفتی اطلاق میشود که بر مقدار (قابل شمارش یا غیر قابل شمارش) موصوف دلالت کند :آز (کم) ، چوخ (زیاد) ، چوخ آز (خیلی کم) ، اون (ده) ، بیر(یک) ...
* صفت پرسشی: به همراه اسم میآید و درباره آن سوال میکند: نئچه گون (چند روز) ، هانسی آغاج (کدام درخت؟)
* صفت مطلق : به ویژگی ثابت و حالت پایدار موصوف اشاره میکند : قوجا کیشی (پیرمرد) ، قیزیل اوزوک (انگشتری طلا) ، گؤزل قیز (دختر زیبا)
* صفت تفضیلی : این صفت در ترکی آذربایجانی با افزودن کلمه "داها" (Daha) قبل از صفت و افزودن پسوند "دان" به آخر اسم ساخته میشود: بو اوشاق او اوشاق دان داها گؤزل دیر (این کودک از آن کودک زیباتر است) ، داها اوجا (بلندتر) ، داها بؤیوک (بزرگتر) ، داها سرین (خنک تر) ، برخی اوقات پسوند "راق" به آخر صفت افزوده شده و همان معنی تفضیل را میرساند: اوجا + راق = اوجاراق (بلندتر)
* صفت عالی : ترکیب این صفت با اضافه کردن حرف "ان" (Ən) به قبل از صفت به وجود میآید: ان گوزل (زیباترین) ، ان اوجا (بلندترین) ، ان یئنی (جدیدترین)

------------------------------------------------------------------------------

نامگذاری و شمارش اعداد در ترکی آذربایجانی

شمارش اعداد در زبان ترکی آذربایجانی تابع قاعده معینی است و از لحاظ دستوری و نوشتاری استثنایی در آن وجود ندارد. اعداد شامل : بیر (۱)، ایکی (۲)، اوچ (۳)، دؤرد (۴)، بئش (۵)، آلتی (۶)، یئددی (۷)، سککیز (۸)، دوققوز (۹) میباشد.برای نمونه به این نامگذاری ها توجه کنید: [۲۸] [۲۹]

* اون (۱۰) + بیر (۱)=اون بیر (۱۱)
* اون (۱۰) + آلتی (۶)=اون آلتی (۱۶)
* اییرمی (۲۰) + سککیز(۸)=اییرمی سککیز (۲۸)
* اوتوز (۳۰) + بئش (۵)=اوتوز بئش (۳۵)
* یئتمیش (۷۰) + اوچ (۳)=یئتمیش اوچ (۷۳)



* دوخسان (۹۰) + دوققوز (۹)=دوخسان دوققوز (۹۹)
* یوز (۱۰۰) + اللی (۵۰)=یوز اللی (۱۵۰)
* بئش یوز (۵۰۰) + آلتمیش (۶۰)=بئش یوز آلتمیش (۵۶۰)
* سککیز یوز (۸۰۰) + اوتوز اوچ (۳۳)=سککیز یوز اوتوز اوچ (۸۳۳)
* مین (۱۰۰۰) + یوز اون بیر (۱۱۱)=مین یوز اون بیر (۱۱۱۱)



* سه هشتم=سککیزده اوچ
* یک دوم=ایکی ده بیر (یاریم)
* اوچ ، اوسته گل بئش ، برابر دیر سککیز (۸=۵+۳)
* هزار و سیصد و هفتاد و هشت = مین اوچ یوز یئتمیش سککیز
* دو ممیز بیست وپنج صدم (25/2)=ایکی تام ، یوزده اییرمی بئش



* دهها=اونلار ، اونلارجا
* صدها=یوزلر ، یوزلرجه
* هزارها=مین لر ، مین لرجه
* میلیو ن و میلیارد=ملیون و ملیارد
* آلتی ، چیخ ایکی ، برابر دیر دؤرد (۴=۲–۶)



از لحاظ محاوره و گفتگوی شفاهی به این زبان در ایران و در بعضی از مناطق جمهوری آذربایجان استثنایی وجود دارد. و آن کاربرد کلمه فارسی هشتاد به جای کلمه ترکی آن یعنی سکسن میباشد. البته کلمه هشتاد در این حالت تابع قواعد شمارش اعداد در ترکی آذربایجانی است . این استثنا در مورد آذربایجانی های شرق ترکیه ، گرجستان ، داغستان و مناطق شمالی جمهوری آذربایجان صادق نیست.

* شمارش اعداد از هشتاد تا عدد نود در زبان محاورهای ترکی آذربایجانی در ایران بدین صورت است: هشتاد (۸۰) ، هشتاد بیر (۸۱) ، هشتاد ایکی (۸۲) ، هشتاد اوچ (۸۳) ، هشتاد دؤرد (۸۴) ، هشتاد بئش (۸۵) ،هشتاد آلتی (۸۶) ، هشتاد یئددی (۸۷) ، هشتاد سککیز (۸۸) ، هشتاد دوققوز (۸۹) ، دوخسان (۹۰)
* شمارش اعداد هشتاد تا عدد نود در زبان نوشتاری ترکی آذربایجانی بدین صورت است: سکسن (۸۰)، سکسن بیر (۸۱)، سکسن ایکی (۸۲) ، سکسن اوچ (۸۳) ، سکسن دؤرد (۸۴)، سکسن بئش (۸۵) ، سکسن آلتی (۸۶) ، سکسن یئددی (۸۷) ، سکسن سککیز (۸۸) ، سکسن دوققوز (۸۹) ، دوخسان (۹۰)

------------------------------------------------------------------------------

فرهنگ
آذربایجانیان بسیار به سایر ایرانیان قرابت دارند، گرچه زبانشان ترکی است. دیانای ساکنین بومی منطقه تفاوتی با دیگر نقاط ایران ندارند، و مذهب آنان شیعه است که آنان را از دیگر ترکزبانان که سنی هستند متمایز میگرداند. علاوه بر این به همراه دیگر اقوام ایرانی نوروز، سال نو ایرانی را با شکوه جشن میگیرند.

آذربایجان موسیقی متفاوتی با دیگر مناطق ایران دارد، بسیاری از رقصها و آوازهای محلی (رقص لزگی، ...) همچنان اجرا میشوند. اگرچه ترکی آذربایجانی زبان رسمی در ایران نیست ولی به آسانی در بسیاری از مکالمات از آن استفاده میشود.

------------------------------------------------------------------------------

جدایی قفقاز از ایران
در پی جنگهای ایران و روسیه در سدههای ۱۲ و ۱۳ هجری خورشیدی، مناطقی از ایران در قفقاز (بعضی صرفا تحت کنترل اسمی) از ایران جدا شده و به امپراتوری روسیه پیوسته شدند و این موضوع شامل کشور کنونی جمهوری آذربایجان نیز میشود.

عهدنامههای گلستان در سال ۱۱۹۲ (۱۸۱۳) و ترکمانچای در سال ۱۲۰۷ (۱۸۲۸) سرحد مرز ایران و روسیه را معین کردند. در پی این موضوع و جدایی مردم آذربایجان، مردم جمهوری آذربایجان بیشتر سکولار شدند و مسلمانان مذهبی بیشتر در آذربایجان ایران زندگی میکنند. در پی استقلال جمهوری آذربایجان از شوروی در سال ۱۳۷۰، علاقهٔ مردم به مذهب و روابط دوطرفه بیشتر شدهاست.

------------------------------------------------------------------------------

برخی از آذریهای ایرانی معاصر
* سید علی خامنهای
* محمدحسین شهریار
* محمد خیابانی
* ستارخان
* میر حسین موسوی



------------------------------------------------------------------------------

جمعیت آذریها در کشورهای مختلف جهان

* آذربایجان: ۸٬۵۰۰٬۰۰۰ نفر
* آلبانی: ۱۲٬۰۰۰ نفر
* آلمان: ۳۰۰٬۰۰۰ نفر
* اتریش: ۱۹٬۰۰۰ نفر
* اردن: ۴۵۰٬۰۰۰ نفر
* آرژانتین: ۱۲٬۰۰۰ نفر
* ازبکستان: ۶۰٬۰۰۰ نفر
* اسپانیا: ۱۴٬۰۰۰ نفر
* استرالیا: ۸٬۰۰۰ نفر
* استونی: ۳٬۰۰۰ نفر
* اسلواکی: ۲٬۰۰۰ نفر
* افغانستان: ۵۰٬۰۰۰ نفر
* الجزایر: ۲۶۰٬۰۰۰ نفر
* امارات متحده عربی: ۵۵٬۰۰۰ نفر
* اندونزی: ۴۴٬۰۰۰ نفر
* انگلستان: ۱۷۰٬۰۰۰ نفر
* اوکراین: ۵۰۰٬۰۰۰ نفر
* ایالات متحده آمریکا: ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر
* ایتالیا: ۳۳٬۰۰۰ نفر
* ایران: ۱۵٬۵۲۳٬۰۹۰ نفر
* ایرلند: ۴٬۰۰۰ نفر
* برزیل: ۷۵٬۰۰۰ نفر



* برمه: ۸٬۰۰۰ نفر
* بلاروس: ۷٬۰۰۰ نفر
* بلژیک: ۱۳٬۰۰۰ نفر
* بلغارستان: ۶۵٬۰۰۰ نفر
* بنگلادش: ۱۷۵٬۰۰۰ نفر
* بوتان: ۱٬۵۰۰ نفر
* پاکستان: ۶۵۰٬۰۰۰ نفر
* پرتغال: ۷٬۰۰۰ نفر
* تاجیکستان: ۱۴٬۰۰۰ نفر
* ترکمنستان: ۴۵٬۰۰۰ نفر
* ترکیه: ۳٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر
* چک: ۲٬۰۰۰ نفر
* چین: ۳۰٬۰۰۰ نفر
* دانمارک: ۶۰٬۰۰۰ نفر
* روسیه: ۳٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر
* رومانی: ۴۵٬۰۰۰ نفر
* ژاپن: ۱۰٬۰۰۰ نفر
* سوئد: ۲٬۰۰۰ نفر
* سودان: ۱۷٬۰۰۰ نفر
* سوریه: ۹۵٬۰۰۰ نفر
* عراق: ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر
* عربستان سعودی: ۴۰٬۰۰۰ نفر



* عمان: ۱۹٬۰۰۰ نفر
* فرانسه: ۷۰٬۰۰۰ نفر
* فنلاند: ۱۲٬۰۰۰ نفر
* قرقیزستان: ۱۶٬۰۰۰ نفر
* قزاقستان: ۱۰۰٬۰۰۰ نفر
* کانادا: ۱۷۰٬۰۰۰ نفر
* کویت: ۱۹٬۰۰۰ نفر
* گرجستان: ۶۰۰٬۰۰۰ نفر
* لاتویا: ۴٬۰۰۰ نفر
* لهستان: ۱۲٬۰۰۰ نفر
* لیتوانی: ۲٬۰۰۰ نفر
* مالت: ۲٬۵۰۰ نفر
* مجارستان: ۲۷٬۰۰۰ نفر
* مصر: ۹۰۰٬۰۰۰ نفر
* مغولستان: ۵٬۰۰۰ نفر
* مکزیک: ۲۷٬۰۰۰ نفر
* مولداوی: ۵٬۰۰۰ نفر
* نروژ: ۵۰٬۰۰۰ نفر
* هند: ۳۰۰٬۰۰۰ نفر
* یمن: ۶۲٬۰۰۰ نفر
* یوگسلاوی: ۶٬۰۰۰ نفر
* یونان: ۱۳٬۰۰۰ نفر


------------------------------------------------------------------------------
منبع : ویکی پدیا
------------------------------------------------------------------------------




Share ادامهٔ نوشته

تازه‌ترین نوشته ها